پایِ نحسِ جنگ همراه با سایه شومِ فقر به هر سرزمینی که باز شود،آنچه که در اولین مراتب فدا و فنا میشود،مجموعه اصول فرهنگیِ آنجاست که در میانِ چکاچاکِ ضربهها به مَسلخِ نسیان میروند و در پیشگاهِ فقر به ثمن بخس قربانی میگردند و تا مدتها دیگر ذوقی نمیروید و عشقی نمیجوشد و نُطقی گل نمیکند و دستی به قلم نمیرود و زبانی به شعر نمیآید و ترنمی بر کلمات نمینشیند تا ردیفهایی همگون و قافیههایی موزون برای خلقِ اثری که حاملِ فهمی و حاویِ پیامی و هادیِ راهی باشد،یار شوند و آنجاست که در اغلبِ بلادی که خونابه جنگ و تلخابه فقر را میچشند،تا مدتها دلی را تپشی برای آبیاریِ باغچه فرهنگ نیست و عشقی برای جان دادن به کلمات پا نمیگیرد و بی گمان از آمیزشِ جنگ و فقر،مولودی جز تیرگیِ فرهنگی،تلخیِ تاریخی و گنگیِ ادبی زاده نخواهدشد.
من در مقامِ سیاه نمایی نبوده و بر بالِ خوش خیالی نیز نمیتازم چون در کفِ جامعه جاری بوده و روزانه با چشمانم داستانِ حقیقیِ زندگی انسانِ امروزی را میخوانم که در آن ذوق های شوق آور برای ادبیات دوستی،کمرنگ و بازارِهنرهای فاخری چون خط و خطاطی،تذهیب و نقاشی ،شعر و شاعری،نقل و نقالی و...کم رونق و مطاع آنها دیگر چندان خریداری نداردچون، مرد و زن،پیر و جوان از سپیده صبح تا سیاهیِ شب در حالِ دویدن برایِ لقمهای نان هستند به نحوی که دیگر نایی برای اندیشه به فرهنگ، ادبیات و تاریخ نمیماند.بی شک این وضعیت زنگِ خطری جدی برایِ ماست که کمترینِ ره آوردِ تلخِ آن، بیگانگیِ جامعه از آثار و مفاخر و اصول و بنیان های ادبی و تاریخی خویش بوده و آن را به سمتِ خود باختگی، وادادگی و اضمحلالِ در چارچوب ها،اسلوب ها،خطها و مرزها خواهد کشاند.
در این روزگاری که فرهنگ و ادبیات و هنر،مهجور و گوشه نشین هستند و از بدِ روزگار، جز اولین قربانیانِ آرام و بی صدای جنگ و فقر و تورم و بیکاری نیز میباشند و کمترین تاجری حاضر به سرمایهگذاری بر روی محصولاتِ آنها نیست،نظاره گریِ آیین بازگشاییِ دو مرکزِ فرهنگی و هنریِ فاخر که یکی به پاسِ شاهنامه دوستیِ بختیاریها به عنوان اولین خانه شاهنامه کشور در کنارِ چشمه زلالِ زیبایِ بَرم در شهر لردگان و دیگری به نام و احترامِ به سردارِ شعر و ادب بختیاری،داراب افسر بختیاری در زادگاهِ وی در حاشیه تالاب بی نظیرِ چغاخور در بخش بلداجی دائر شدند،جایِ بسی شوق و شعف و شادی دارد.
من با چشم خویش،رقصِ شوق در چشمها و اشکِ لبخند بر گونهها و تبسمِ شادی بر دلهایِ جمع زیادی از مردمِ کشورم را در زمانِ روشن شدنِ چراغِ خانه فرهنگیِ داراب افسری بختیاری دیدم که با وجودِ تلخیِ آثارِ فقر عمومی و تحملِ رنج های ناشی از جنگ و تورم آمدند تا با فرهنگ دوستیِ خویش و کُرنِش در برابرِ اسطوره های خود، سیلی سختی به صورت کریهِ جنگ و جنگ طلبان بزنند و بگویند که هنوز جان در کالبدِ فرهنگ و ادبیات و هنرِ ایران زمین در جریان است و به جهانِ پیرامون بگویند که ریشه ها، اساس ها، پی ها، ستونها و بذرهای فرهنگیِ ایرانِ جان به عمقِ تاریخِ بشر،ریشه در خاکِ هستی دارند و دیگر ملل و اقوام و بلاد بدانند که ما در زیر سایه جنگ نیز فرهنگ و مفاخر خود را فراموش نمیکنیم و گرچه صورتِ خود را با سیلی سرخ میداریم ولی، وجودِ خویش را بریده از فرهنگ و تمدنِ خویش نمینماییم چون اگر روزی جنگ و فقر و ...موفق شوند ما را از فرهنگ و ادبیات خویش جدا کنند آن روز،روزِ شکستِ واقعی ما خواهد بود.