امروز با نگاهی به ظاهر خود دیدم که انگار سرم در فصل زمستان است و بر فرقش، برفِ سفیدیها جای خوشی دارد. چشمم به پهنه صورتم که افتاد، خطوطی غریب ولی آشنا بر پیشانی و گونه هایم را دیدم که در میانِ آنها انگاری رمز و رازهایی کهنسال پنهان است که خواندنِ حدیثِ آنها تنها از عهده آنانی بر میآید که قبلا این سن را تجربه و از پستی و بلندی های آن عبور کرده باشند و فهمیدم که توقع من از بچه هایم که هنوز سر در هوایِ شوق انگیزِ نوجوانی دارند،غیر واقع بینانه هست چرا که آنان هنوز درکی از این سن و سپیدی و چروکهایش نداشته و هزاران رنج،لبخند،پیروزی و شکستِ نهفته در آنها را نمیفهمند و حق دارند که درکی از پنجاه سالگی و بغضِ چروکیده صورت،همراهی باضعفِ قوا و کلنجار با فراموشکاری و غیره نداشته باشند چون آنها هنوز بر مازه پنجاه سالگی نرسیدند.
انسان به پنجاه سال که میرسد،با دو دنیای متفاوت در پشت سر و پیشِ رویِ خود مواجه است که فردایش پر از بیم و امید و دیروزش مملو از اشک و لبخنداست.پا به پنجاه که میرسد، ناخود آگاه احساس میشود که نیمه دوم بازیِ زندگی آغاز و چندان وقتی برای گل زدن باقی نیست.رنجِ این نیمه آنجا زیادتر میشود که در نیمه نخست کم کاری نیز شده باشد و اینجاست که هول بر انسان مستولی و ترس بر او غلبه و نگرانی ش دو چندان میشود که مبادا پایان،آغاز شود و او نتواند کسری های نیمه دیروز را جبران و نیازهای نیمه دوم را برآورده کند؟وه!! از سوتِ پایان...
امروز که نیمه اول را افتان و خیزان به پایان و نفس زنان بر مازه پنجاه سالگی، در حالِ آغازِ نیمه دومِ ماراتنِ زندگی هستم،با وجودِ تمام خستگی ها، سختی ها، رنجها و با انبوهی از نرسیدن ها،پشیمان نبوده و در مخمصه محکمه یک طرفه درونِ خویش برای محاکمه خود گرفتار نیستم چون در میانِ انبوهِ کمبودها و نابرابریها آنچه از تلاشی که میبایست بشود را انجام و به بخشی از آنچه که میبایست میرسیدم،رسیده و برای نرسیدنها نیز کسی جز خویش را مقصر نمیدانم.
من اکنون در پنجاه سالگی،برای پنج دههای که خدا،فرصتِ زیستن را برایم مهیا کرد، سپاسگزارم گرچه که در لابلای این دهه ها، صدها آزمونِ نیازموده دارم که در تو در توی زمان گم شدند و افسوس که خود را به آنها امتحان نکردم... وه که هزاران رقص و شادمانیِ دست نخوردهای که میتوانستم آنها را لمس کنم،اما نچشیده به تاریخ پیوستند،دارم...آه از هزاران محبتی که میتوانستم آنها را به دیگران ارزانی بدارم ولی در سینه محبوس ماندند تا به حکم گذر زمان بیات شده و اکنون جز آهی سرد هیچ شوقی از آنها بر نمیخیزد.. و چنبن است که انسان در پنجاه سالگی برای تمام شادی های بیات شده خویش مغبون است...
اکنون که بر بامِ پنجاه سالگی،به دیوانِ قطورِ زندگی که پر از بهارانِ سبز و زمستان های سرد بوده و بر برگِ آخرِ آن نیز مُهرِ انقضای زمان حک شده است،نگاه میکنم ناخودآگاه آهی داغ و افسوسی سوزان و حسرتی ویران کننده از نهادم بر میخیزد.. ناگهان چنگی بر میآورم تا تغییراتی در اوراقِ ناخوشِ آن بدهم ولی با پشت دستیِ سختی که زمان به صورتم میزند،به خود میآیم و میبینم که انسان را دستی به گذشته برایِ تغییر در دیوانِ زندگی نیست و ناگزیر است که آن را رها بگذارد تا گرفتارِ دامِ تلاش های بیهوده نشود.
من اکنون بر بامِ پنجاه سالگی راهی جز حملِ کوله بارِ برگرفته از پنج دهه تیز پای دیروز، به سمتِ فردایی که نمیدانم نقطه پایان،در کدام روزِ آن قرار دارد،نداشته و میدانم که نیمه پیشِ رو به سهولتِ نیمه پشتِ سر نیست چون نه من آن آدمِ پر توان دیروزم و نه راه به آسانیِ مسیرِ دیروزیست.
من در پنجاه سالگی میدانم که تنهایی م بیشتر از گذشته میشود و میدانم که دیگر نمیتوانم مانند دیروز،لی لی کنان از روی سنگها و چالهها پریده و یکی دو تا، آنها را پشت سر بگذارم،می دانم که باید مراقبت کنم تا کمتر به زمین بخورم چون برخاستن در نیمه دوم به آسانی نیمه اول نیست چرا که دیگر توانِ دیروز در من وجود دارد.