به چروکِ روی گونه هایت و آن مکث و تقلا هایِ موجود در کلامت قسم که اصولِ نوشته شده بر دیوانِ کوتاهِ زندگیِ تو که با جوهرِ سادگی بلوط و سختیِ صخره های زادگاهت نگارش شده بودند، بندِ پیوندِ محکمِ تو با تلخ و شیرینِ اصالتت،اجازه نداد که هرگز، تنفس در گرگ و میشِ تهران و حشر و نشر با آدم های هُمار و تیمار شده پایین و بالای شهری،ذرهای از آن خویِ ایلیاتی و آن سادگیِ کلام و آن رها بودن از رنگ و ریا و ما و من در وجودت کاسته شود.
بی صدا و خوش صدا،اما ساده و بی ریا آمدی،شعر گفتی،تلنگر زدی،نقش زدی و با همان بی ریایی،بدون هیاهو رفتی و گویا عمدی در کار بود که تو را ساده نشان بدهد تا با بودنت آنچنان که باید و شاید، قدرِ قدرِ تو دانسته نشود و پس از سکوتِ محزونِ مهجورِ بی رجعتت،اندک اندک نسیمِ آگاهی، گردِ سادگیها را کنار بزند و بغل بغل از حرف های سنگین،کنایه های رنگین و کلماتِ استخوان داری که سالهای سال باید آنها را واکنی کرد تا به عمقِ معنایی شان پی برد، از تو بر دستِ لرزانِ انسانِ امروز زده بریده از دیروز و غرق شده در دریای تناقض های بی پایان باقی بماند که در میانِ چرخ های بی رحمِ زندگیِ مملو از کشمکش های بی پایان،نه دلِ چشم پوشیدن از سادگیِ رمز آلودِ این گنجینه ادبیِ کم نظیر را داشته باشد و نه فرصتِ ایستادن و تأمل کردن و تلاش برای فهمیدنِ ایماها و اشارهها و کنایهها و نیش و نوشهای موجودِ در آنها را دارد که این سرگشتگی،خود آهی افزون بر افسوس های ندیدن و نشنیدنِ تو در زمانِ بودنت است..
حسینِ بی پناهِ ساده بی ریایِ غریبِ حزینِ محزونِ ادبیاتِ ایران،گرچه اتو کشیده های قلم به دستِ سریر نشینِ پر سر وصدا اما بیگانه از ادبیاتِ صادقانه عامیانه،فهمی از دلتنگیها و بی قراریها و سرگشتگی های تو به عنوانِ یک انسانِ گرفتار شده در چنگالِ بی رحمِ زندگیِ بی سر و ته امروزی(همانند هزاران نفر دیگر) نکردند یا خود را به کور فهمی زدند تا غریبانه در دامنِ دامنه های دنا،آرام در دلِ خاکِ سردُ آرامِ میهن به خواب ابد پیوندی اما،اما میدانم که میدانی که مردمِ کفِ دهات و پهنه شهرها،از شلوغی خیابان تا سکوتِ بیابان،هنوز هم جستوجوگرِ بی ریاییِ نهفته در کلمات و جملات و دلرنجه های امثال تو هستند و براین اساس، چون که تو و اندک حسین های بی پناهِ دیگر در میان امواجِ پیچیده زندگیِ پر پیچ و خمِ امروزی،سادگی و صداقت و اصالت و رهایی و بی ریایی را به قیمتِ فراموشیِ خود،فراموش نکرده و همچون چراغی نیمه روشن در دمِ طوفانِ بلاهت، در میانِ شبِ تیره،نورِ سادگیِ ایلیاتیها و بی ریاییِ دهاتیها و صداقتِ روستاییها را در معجونِ ناهمگونِ ناموزونِ نامیزانِ شهری، بِلاز(روشن) نگه داشته و کور سوی امیدی را در توبره سرنوشتِ کلمات، برای حملِ بارِ کم فروشِ کم خریدارِ یکرنگی و بی رنگی و بی ریایی، به سویِ آینده زنده نگه داشتید،عاقبت دوباره در فردایی دیگر در کالبدی دیگر اما با همین صفا و سادگی و یک رنگی متولد خواهی شد و از بلوط و رنجهایش،مارون و رازهایش،از لالایی های دا و ابهام های ورا و ماورا تا رازِ کَلگِ سادگیها و فرار از مکتبِ ضَرَبَ ضَربا...خواهی گفت...