تحلیل اهداف آمریکا در دور دوم جنگ رمضان یعنی طراحی سیستماتیک برای فروپاشی لایههای دفاعی، ایجاد آتشتهیه و زمین سوخته در ۵ محور ورودی، تخریب زیرساختهای حیاتی انرژی و ارتباطات تا عمق ۲۰۰ کیلومتر، و خنثیسازی هدفمند شهرهای موشکی غرب و جنوب – هیچیک عملیاتی تاکتیکی یا مقطعی نیستند. این اهداف، نقشهای راهبردی مبتنی بر نظریهی «جنگ محاسباتی» و «رخنه سازی لایهای» است که در مکاتب نظامی پیشرفته برای حذف تدریجی مؤلفههای بازدارندگی حریف طراحی میشود. آمریکا با این طرح، نه در پی یک پیروزی میدانی، که به دنبال تغییر دائمی معادلات قدرت در منطقه و تبدیل ایران به کشوری فاقد توان واکنش سریع و متوازن است. هر یک از این سه محور، حلقهای از زنجیرهای به هم پیوسته هستند که شکست در هر حلقه، آسیبپذیری سایر حلقهها را تشدید میکند.
واکنشگرایی؛ بزرگترین آسیبپذیری
در میدان نامتقارن
رویکرد «منتظر اقدام دشمن باش و سپس پاسخ بده» که بر پایهی انتظار برای اقدام دشمن و سپس واکنش نشان دادن استوار است، در نظریهی بازیهای نظامی به «بازی زومبی» معروف است؛ جایی که یک طرف، همیشه نقش واکنشدهنده را بازی میکند و ابتکار عمل را برای همیشه از دست میدهد. این روش، با اصول بنیادین جنگهای نامتقارن که بر غافلگیری و سرعت عمل تأکید دارند، در تضاد کامل قرار دارد. دشمن با تکرار الگوهای حمله و مشاهدهی واکنشهای کلیشهای ما، نه تنها هزینهی حملات بعدی خود را کاهش میدهد، بلکه نقشهی دقیقی از نقاط ضعف و نحوهی پاسخدهی ما ترسیم میکند. ادامهی این روند، شهرهای موشکی راهبردی را که سرمایهی اصلی بازدارندگی ما هستند، یکبهیک از مدار عملیاتی خارج کرده و ما را در باتلاق واکنشهای قابل پیشبینی گرفتار میسازد؛ وضعیتی که در ادبیات نظامی با عنوان «فلج راهبردی» شناخته میشود.
ضربهی کاری؛ نه یک عملیات،
که تغییر پارادایم
تنها راه نجات از روند کنونی، اجرای یک ضربهی غافلگیرکننده و فراتر از چارچوب متعارف واکنشهاست. این ضربه باید در خارج از حلقهی انتظارات دشمن طراحی شود؛ بهگونهای که او را در محاسبات هزینه-فایده دچار خطای راهبردی کند. هدفگذاری بر روی مراکز فرماندهی، کنترل، ارتباطات، کامپیوتر، اطلاعات، نظارت و شناسایی منطقهای، یا اصابت مستقیم به پایگاههای لجستیک پیشرفته و تأسیسات ذخیرهسازی مهمات در عمق بیشتر و... میتواند معادلات امنیتی را به نفع ما بر هم بزند. این ضربه باید از جنس «شوک راهبردی» باشد؛ اقدامی که نه صرفاً یک پاسخ نظامی، که آغازی برای بازتعریف قواعد درگیری و تحمیل منطقهی ممنوعهی جدید به دشمن محسوب شود. چنین اقدامی، عملیات روانی دشمن را خنثی کرده و با تحمیل هزینههای سنگین و غیرقابلجبران، او را از ادامهی جنگ فرسایشی بازمیدارد.
احیای بازدارندگی با تغییر فاز
از دفاع به آفند
تا زمانی که دشمن درگیر «حلقهی تصمیمگیری» خود باشد – و نه ما – امکان توقف جنگ فرسایشی وجود ندارد. نظریهی «بازدارندگی فعال» تأکید دارد که تنها با نمایش قدرت آفندی و خروج از چرخهی واکنشهای منفعل، میتوان حریف را به بازنگری در محاسبات خطرناکش وادار کرد. ضربهی کاری، با ایجاد هراس راهبردی و برهم زدن زمانبندی عملیاتی دشمن، او را مجبور به توقف، تجدید قوا و تغییر اولویتها میکند. این همان نقطهی عطفی است که «بازدارندگی از دسترفته» احیا شده و ایران از خسارات حتمی روند جاری نجات مییابد. تنها با تغییر فاز از انفعال تدافعی به اقدام تهاجمی حسابشده، میتوان دشمن را به میز مذاکرهای کشاند که در آن، نه ما، بلکه او خواهان آتشبس است.