تالاب و مرداب هر دو هم وزن بوده و در گودیِ زمین مشترک هستند اما آنجا که تالاب هست زندگی با رنگِ آبی و حاشیه های سبز نیز هست،آنجا که تالاب باشد رقصِ غروب و عشوه صبح و آرامیِ ظهر دست در دستِ هم میدهند تا دیوانِ زندگی نظم و نسق پیدا و محیط برایِ زیستِ شادمانه مهیا شود.تالاب که زنده باشد،علفزار سبز شود،ماهیها بازیگوشی میکنند،لک لکها قدم میزنند و پلیکانها از راه میرسند تا فنچ و سوسک و وزغ و قورباغه و گنجشک و بچه ماهیها سفره رنگینِ هر روزهای را برای پذیرایی از مهمانانِ غریب و آشنا بچینند.
اما مرداب که متولد میشود،شومی و نحسی نیز همراه با آن میآیند،ماهیها میمیرند،مرغابیها کوچ میکنند،لک لکها فراری و پلیکانها آواره میشوند چون قلب مرداب را تیرگی لجنها سیاه میکنند و سینه اش به جای آبِ آبی و مناسب برای شنا،چاله فنا برای ماهیها و باتلاق مرگ برایِ اردکها میشود.
آنان که ساده اندیش هستند،گمان میکنند که با مرگِ تالاب فقط ماهیها میمیرند و مرغابیها متواری و پلیکانها پریشان و قورباغهها ساکت میشوند در حالیکه با مرگِ تالاب،مرگِ زندگی آغاز میشود،مرگِ فرهنگ شروع میشود،مرگِ شادی،مرگ تنفس،مرگِ روزی،مرگ بادام،مرگِ گندم،مرگِ گردو،مرگِ شهر،مرگِ ده و مرگِ زندگانی برایِ تمامِ خلائقِ پیرامونِ آن آغاز میشود...هنوز بوی دود و سوزشِ اشک آور و صدای اعتراضات از سال ۹۵تاکنون میآید که مردم التماس میکردند که تالاب را نکشید چون زندگی میمیرد،اکسیژن خفه میشود،گَوَن پژمرده میشود و آب فرو میرود و نیترات بالا میآید اما دریغا و دریغا که سمبه آهنینِ آن وریها پر زورتر بود و مکیدنِ شیره جان تالاب بعد از قطع شریان های حیاتی آن آغاز گردید و امروز شد آنچه که نباید میشد.
تالابِ چغاخور نقطه ثقل طبیعت و فرهنگ و زندگیِ بخش های بلداجی و گندمان از دههها پیش دستخوشِ تغییراتِ ناعادلانهای شد که نظم طبیعیِ آن برهم خورده و شیره جانش پمپاژ شد و رفته رفته دیگر یارایِ مکیدن های متوالی را نداشت تا در آستانه خزانِ ۱۴۰۵ این عروسِ خوش سیمایِ مهمان نوازِ اصیلِ بخشنده محجوب در مردابِ بی تدبیریها و منفعت طلبیها زانوی غم به بغل بزند و غریبانه شاهدِ مرگِ فرزندان ریز و درشتِ خود همانند ماهیها و پرندهها و خزندهها و چرندهها باشد.
مرگِ تالاب چغاخور به معنای پایانِ زراعت در دشتِ بلداجی خواهد بود و شیرینی گز نیز در کامِ زهر آلوده مردم حلاوت نمیآفریند.مرگِ تالابِ چغاخور مقدمه زوالِ خواهرش در گندمان نیز هست چون نافِ تالاب گندمان گره زده بر ناف تالاب چغاخور است و با مرگِ این،آن نیز به احتضار خواهد رفت.