قدرت اله جلیل پیران
حقوقدان
برخی می گویند که سن، یک عدد بیشتر نیست و نمی تواند تعیین کننده ی وضعیتِ انسان در برابر زندگی باشد.راستش خیلی دوست دارم که عقیده ی آنها را قبول کنم که سن عددی بیش نیست تا بدون توجه به آن همچنان احساسِ جوانی و شادی و نشاط کنم و برای خود رویاهایی چیده و آرزوهایی پی ریزی کنم تا شاید در آینده به آنها برسم ولی با نگاهی خارج از خوش باوری به جسم، افکار و توانایی و محدودیت های خود،می بینم که سن تنها یک عدد نبوده و چندان هم بی تاثیر بر زندگی نیست.
امروز با نگاهی به ظاهر خود دیدم که انگار سرم در فصل زمستان است و بر فرقش، برفِ سفیدی ها جای خوشی دارد. چشمم به پهنه ی صورتم که افتاد، خطوطی غریب ولی آشنا بر پیشانی و گونه هایم را دیدم که در میانِ آنها انگاری رمز و رازهایی کهنسال پنهان است که خواندنِ حدیثِ آنها تنها از عهده ی آنانی بر می آید که قبلا این سن را تجربه و از پستی و بلندی های آن عبور کرده باشند و فهمیدم که توقع من از بچه هایم که هنوز سر در هوایِ شوق انگیزِ نوجوانی دارند،غیر واقع بینانه هست چرا که آنان هنوز درکی از این سن و سپیدی و چروکهایش نداشته و هزاران رنج،لبخند،پیروزی و شکستِ نهفته در آنها را نمی فهمند و حق دارند که درکی از پنجاه سالگی و بغضِ چروکیده ی صورت،همراهی باضعفِ قوا و کلنجار با فراموشکاری و غیره نداشته باشند چون آنها هنوز بر مازه ی پنجاه سالگی نرسیدند.
انسان به پنجاه سال که می رسد،با دو دنیای متفاوت در پشت سر و پیشِ رویِ خود مواجه است که فردایش پر از بیم و امید و دیروزش مملو از اشک و لبخنداست.پا به پنجاه که می رسد، ناخود آگاه احساس می شود که نیمه ی دوم بازیِ زندگی آغاز و چندان وقتی برای گل زدن باقی نیست.رنجِ این نیمه آنجا زیادتر می شود که در نیمه ی نخست کم کاری نیز شده باشد و اینجاست که هول بر انسان مستولی و ترس بر او غلبه و نگرانی ش دو چندان می شود که مبادا پایان،آغاز شود و او نتواند کسری های نیمه ی دیروز را جبران و نیازهای نیمه ی دوم را برآورده کند؟وه!! از سوتِ پایان...
امروز که نیمه ی اول را افتان و خیزان به پایان و نفس زنان بر مازه ی پنجاه سالگی، در حالِ آغازِ نیمه ی دومِ ماراتنِ زندگی هستم،با وجودِ تمام خستگی ها، سختی ها، رنج ها و با انبوهی از نرسیدن ها،پشیمان نبوده و در مخمصه ی محکمه ی یک طرفه ی درونِ خویش برای محاکمه ی خود گرفتار نیستم چون در میانِ انبوهِ کمبود ها و نابرابری ها آنچه از تلاشی که می بایست بشود را انجام و به بخشی از آنچه که می بایست می رسیدم،رسیده و برای نرسیدن ها نیز کسی جز خویش را مقصر نمی دانم.
من اکنون در پنجاه سالگی،برای پنج دهه ای که خدا،فرصتِ زیستن را برایم مهیا کرد، سپاسگزارم گرچه که در لابلای این دهه ها، صدها آزمونِ نیازموده دارم که در تو در توی زمان گم شدند و افسوس که خود را به آنها امتحان نکردم... وه که هزاران رقص و شادمانیِ دست نخورده ای که می توانستم آنها را لمس کنم،اما نچشیده به تاریخ پیوستند،دارم...آه از هزاران محبتی که می توانستم آنها را به دیگران ارزانی بدارم ولی در سینه محبوس ماندند تا به حکم گذر زمان بیات شده و اکنون جز آهی سرد هیچ شوقی از آنها بر نمی خیزد.. و چنبن است که انسان در پنجاه سالگی برای تمام شادی های بیات شده ی خویش مغبون است...
اکنون که بر بامِ پنجاه سالگی،به دیوانِ قطورِ زندگی که پر از بهارانِ سبز و زمستان های سرد بوده و بر برگِ آخرِ آن نیز مُهرِ انقضای زمان حک شده است،نگاه می کنم ناخودآگاه آهی داغ و افسوسی سوزان و حسرتی ویران کننده از نهادم بر می خیزد.. ناگهان چنگی بر می آورم تا تغییراتی در اوراقِ ناخوشِ آن بدهم ولی با پشت دستیِ سختی که زمان به صورتم می زند،به خود می آیم و می بینم که انسان را دستی به گذشته برایِ تغییر در دیوانِ زندگی نیست و ناگزیر است که آن را رها بگذارد تا گرفتارِ دامِ تلاش های بیهوده نشود.
من اکنون بر بامِ پنجاه سالگی راهی جز حملِ کوله بارِ برگرفته از پنج دهه ی تیز پای دیروز، به سمتِ فردایی که نمی دانم نقطه ی پایان،در کدام روزِ آن قرار دارد،نداشته و می دانم که نیمه ی پیشِ رو به سهولتِ نیمه ی پشتِ سر نیست چون نه من آن آدمِ پر توان دیروزم و نه راه به آسانیِ مسیرِ دیروزیست.
من در پنجاه سالگی می دانم که تنهایی م بیشتر از گذشته می شود و می دانم که دیگر نمی توانم مانند دیروز،لی لی کنان از روی سنگها و چاله ها پریده و یکی دو تا، آنها را پشت سر بگذارم،می دانم که باید مراقبت کنم تا کمتر به زمین بخورم چون برخاستن در نیمه ی دوم به آسانی نیمه ی اول نیست چرا که دیگر توانِ دیروز در من وجود دارد.