قدرت اله جلیل پیران
مرگِ ماهی ها،خبر از پایان می دهد،خبر از پایانِ زندگیِ سنجاقک ها در انتهای رقصِ پروانه ها،خبر از سکوتِ مرداب به جای سمفونی غروبِ قورباغه ها،خبر از کوچِ مرغابی و مرگِ بطِ آبی،آنجا که ماهی ها در ته مانده ی مرداب بی نفس شده و جان را به گِل و لای تسلیم می کنند و سپس پُف کرده بالا می آیند تا عطرِ تعفن دامنِ تالاب را بگیرد،خبر از مرگِ زندگی برای تمام زنده های پیرامونِ تالاب می رسد.اینجاست که صیاد به فکرِ کوچ می افتد و سیاح به جایِ آبی آب،نظاره گرِ تیرگی ها شده و فراری از بوی تعفن ها بدبو شود.
تالاب و مرداب هر دو هم وزن بوده و در گودیِ زمین مشترک هستند اما آنجا که تالاب هست زندگی با رنگِ آبی و حاشیه های سبز نیز هست،آنجا که تالاب باشد رقصِ غروب و عشوه ی صبح و آرامیِ ظهر دست در دستِ هم می دهند تا دیوانِ زندگی نظم و نسق پیدا و محیط برایِ زیستِ شادمانه مهیا شود.تالاب که زنده باشد،علفزار سبز شود،ماهی ها بازیگوشی می کنند،لک لک ها قدم می زنند و پلیکان ها از راه می رسند تا فنچ و سوسک و وزغ و قورباغه و گنجشک و بچه ماهی ها سفره ی رنگینِ هر روزه ای را برای پذیرایی از مهمانانِ غریب و آشنا بچینند.
اما مرداب که متولد می شود،شومی و نحسی نیز همراه با آن می آیند،ماهی ها می میرند،مرغابی ها کوچ می کنند،لک لک ها فراری و پلیکان ها آواره می شوند چون قلب مرداب را تیرگی لجن ها سیاه می کنند و سینه اش به جای آبِ آبی و مناسب برای شنا،چاله ی فنا برای ماهی ها و باتلاق مرگ برایِ اردک ها می شود.
آنان که ساده اندیش هستند،گمان می کنند که با مرگِ تالاب فقط ماهی ها می میرند و مرغابی ها متواری و پلیکان ها پریشان و قورباغه ها ساکت می شوند در حالیکه با مرگِ تالاب،مرگِ زندگی آغاز می شود،مرگِ فرهنگ شروع می شود،مرگِ شادی،مرگ تنفس،مرگِ روزی،مرگ بادام،مرگِ گندم،مرگِ گردو،مرگِ شهر،مرگِ ده و مرگِ زندگانی برایِ تمامِ خلائقِ پیرامونِ آن آغاز می شود...هنوز بوی دود و سوزشِ اشک آور و صدای اعتراضات از سال ۹۵تاکنون می آید که مردم التماس می کردند که تالاب را نکشید چون زندگی می میرد،اکسیژن خفه می شود،گَوَن پژمرده می شود و آب فرو می رود و نیترات بالا می آید اما دریغا و دریغا که سمبه ی آهنینِ آن وری ها پر زورتر بود و مکیدنِ شیره ی جان تالاب بعد از قطع شریان های حیاتی آن آغاز گردید و امروز شد آنچه که نباید می شد.
تالابِ چغاخور نقطه ی ثقل طبیعت و فرهنگ و زندگیِ بخش های بلداجی و گندمان از دهه ها پیش دستخوشِ تغییراتِ ناعادلانه ای شد که نظم طبیعیِ آن برهم خورده و شیره ی جانش پمپاژ شد و رفته رفته دیگر یارایِ مکیدن های متوالی را نداشت تا در آستانه ی خزانِ ۱۴۰۵ این عروسِ خوش سیمایِ مهمان نوازِ اصیلِ بخشنده ی محجوب در مردابِ بی تدبیری ها و منفعت طلبی ها زانوی غم به بغل بزند و غریبانه شاهدِ مرگِ فرزندان ریز و درشتِ خود همانند ماهی ها و پرنده ها و خزنده ها و چرنده ها باشد.
مرگِ تالاب چغاخور به معنای پایانِ زراعت در دشتِ بلداجی خواهد بود و شیرینی گز نیز در کامِ زهر آلوده ی مردم حلاوت نمی آفریند.مرگِ تالابِ چغاخور مقدمه ی زوالِ خواهرش در گندمان نیز هست چون نافِ تالاب گندمان گره زده بر ناف تالاب چغاخور است و با مرگِ این،آن نیز به احتضار خواهد رفت.