قدرت اله جلیل پیران
حقوقدان
حکومت ها می میرند،منصب ها فرو می ریزند و قدرت ها به اضمحلال خواهند رسید.کو و کجایند آنانی که روزگاری،شرق تا غربِ جهان را ملکِ طِلقِ خود دانسته و به خشِ خشمی یا کِرشمه ی عشقی برای شمال تا جنوبِ آن فرمان های خوش یا خُشک می راندند و اگر کسی اطاعت نمی کرد،سرش از دمِ تیغ می گذشت؟؟!! چه فرمانها،حکم ها، حمله هایی که گهبگی پر از بادِ غرور و گاه مالامال از طوفِ شکست به پایان می نرسیدند.آنگاه که غروبِ جلالِ آنها آغاز و تِرَک بر ستون کاخِ مقامِ آنها می نشست،گویی که هرگز نبوده و در مسیر تاریخ جز مشتی روایتِ تلخ و انبوهی نفرین سوزناک چیزی از آنها باقی نیست.بر گرده ی این گویِ پیرِ عجوزه ی دلفریبِ بی وفا،چه حُکَما و خُلفا و وزرایی که نیامده و چه روزها و سالهایی که سرمستانه غرق در هم آغوشی با این پیرِ دلفریب نشده و روزی دیگر مغموم یا مدفون،نظاره گرِ عشق ورزیِ اش بادیگران نبودند...
خسروها و سکندرها و چنگیزها و هارون ها و غارون ها کمترین نمونه ی این سردمدارانی هستند که شوکتِ قدرت و وسعتِ مملکت و ابهتِ مِکنتِ آنها روزگاری گوشِ فلک را کر و چشمِ عالَم را کور می کرد اما هر کدام،سرانجام به طریقی رفتند که چیزی جز نامی گُنگ و نشانی تیره از آنها در تاریخ موجود نیست.
هم قطار با حکما و خلفا و وزرای کوچک و بزرگ و هم ردیف با کرورها انسانی که برای زیستن در کره ی خاکی آمدند و رفتند، انگشت شماری نیز آمدند،زیستند و مردند اما برای ابد ماندند،گرچه چشم از دنیابستند ولی همچنان با ما و فردایی ها زندگی می کنند،جسمِ آنها پوسید ولی هر روزه با هزاران نفر به گفتگو می نشینند،ما را ندیده و نمی شناسند ولی به هر مناسبتی پندی می دهند یا طنزی می گویند یا جمله ی نغزی می خوانند تا تو من راهِ درست را انتخاب کنیم،زنهار می دهند تا بنی آدم درهزاران چاهی که در راهِ زندگی شان است نیفتند.می دانی که آنان عشق را زنده نگه می دارند تا سینه به سینه،تازه تر از تازه و زیباتر از زیبا به دستِ آیندگان برسد؟
پوچی دنیا را توام با جوانه ی امید آبیاری می کنند تا آدمی بر بالِ کلمات بیاموزد که دل بستن به دنیا خطای فاحش و نا امید بودن نیز اشتباهی افحش است.عبرت ها را در طوقه های ابیات چنان پیچیدند که طوفان های تندِ زمان آنها را نیست نکند و بر بالِ کلمات چنان از نسلی به نسلی منتقل شوند تا اهلِ تامل بشنوند و به کار ببندند و به خطا تکرار نکنند.
در دستِ این دسته ی کوچکِ، نه سلاحِ بّرنده ای بود و نه بهره ای از سپاه و لشکر و زر و زور و نه تختی و تاجی داشته و نه سوار بر ابری و بادی بودند که در دلِ دیگران ترسی از شوکت و جلال و قدرتشان به وجود آید تا تابع شوند.
تنها سلاحِ ایشان کلماتی بود که زاده ی عشقِ متولد شده از عقلِ برخاسته از وجودِ عاری از دنیا پرستیِ آنان بوده است که با رنجِ دانایی،در بزمِ تنهایی،با اکسیرِ ادب ترکیب می کردند تا مولودِ خویش را در قامتِ مصرع یا بیتی و در دامنِ غزلی یا قصیده ای دیده و گاه اکتفا به مثلی یا ضرب المثلی کوتاه می کردند تا آنچه را که از مرارتِ عُزلت و حرارتِ عشق و سختیِ کتابت حاصل کردند به پیشگاهِ مردم که شاه و گدا را شامل می شد،ارزانی کنند به این امید که عشق در میانِ فرزندانِ آدم نهادینه شود و عدل به پیمانه ی خزانه دار برسد و شر به قعرِ چاهِ ابدی فرو برود...
از مصائب آنها قطره قطره،کلمه به کلمه و جمله به جمله با هم پیوند ها خوردند تا دیوان ها پدیدار شد.طومارِ شاهان را در شهنامه ها پیچیده و هفت شهر عشق را بر منطقِ طیر نشانه گذاری و رسمِ زندگی در بوستانِ زندگی را ترسیم و عشق را در لفافِ رمز آلودی محافظت و گاه شیخ را چنان در میانِ شهر با شیشه ی می رسوا کند تا بشکند و دوباره برخیزد.دیگری همایِ رحمت را از خدا پرسش و وآن یک نیز خودِ خدا را با لهجه به محاکمه بکشاند تا بگویند آب را گِل نکنید شاید ...و چنین است که بی شمشیر و زره بزرگترین نبردهای ایران و توران را شکل داده و گاه با موش و گربه ای زیرک،زیرکانه مُشتِ پر از کنایه ی خود را به روی آدمی بیفشانند و در درونِ این حکومتِ بی زر و زورشان شاه در برِ گدا به زانو می نشیند و پادشاهی به مسلخِ نسیان رهنمون می شود تا بگویند که نه دلبسته ی دنیا و نه سر سپرده ی آن هستند، آری آنانکه پای در راه ادبِ برخاسته از ادبیات دارندهستند که می توانند درسکوت، خونِ دل خورده و بدونِ خلعت و شوکت،سویِ دیده بسوزانند تا ادب در دل شعر زنده و بر بالِ ادبیات به آیندگان برسد..